دیشب سرم را به آسمان بردم و آسمان را نگاه کردم. ستاره ها تک تک جدای از هم بودند. تنهای تنها. اما از دور به هم چشمک می زدند. تقدیرشان این بود که از هم جدا باشند اما هم را دوست داشتند.
و ماه، ماه بود. تازه می فهمیدم که چرا شب، هر شب آرامش را در دلم به میهمانی می آورد.چرا وقتی شب به آسمان نگاه می کنم آرام می شوم برای شروع یک روز وحشت ناک دیگر.
ای کاش می شد هر روز شب باشد و شب ها هم شب تر. ای کاش می شد مردم همیشه آن احساسی را که در زیر نور ماه دارند را همیشه داشته باشند. ای کاش....
خدا می داند که آن وقت همین جا بهشت بود.
ای کاش مردم می دانستند که بهشت را دارند اما تشنه لب دور حوض می گردند.
|